فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
826
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كارگاه مشاغل دستى يا صنايع كوچك . المَشْغَلَة [ شغل ] : كار ، آنچه بدان مشغول باشند ، دربارهء زره گفته شده كه « مَشْغَلَةٌ لِلْفَارِس و مَتْعَبَةٌ للرّاجِل » زره سرگرمى براى سواره و خستگى براى پياده است . المَشْغُوف - [ شعف ] : مفع ، عاشق بىقرار ، دلباخته . المَشْغُول - [ شغل ] : مفع ، سرگرم كار ؛ « مكانٌ مشغولٌ » : جاى پُر ؛ « مَشْغُولُ البال » : ناراحت ، مضطرب ؛ « مالٌ مشغولٌ » : مالى كه ويژهء تجارت است . المَشْغُولَة - [ شغل ] : مؤنث ( المَشْغُول ) است ؛ « دارٌ مَشْغُولَةٌ » : خانهء مسكونى ؛ « جاريةٌ مَشْغُولَةٌ » : زن شوهردار . المُشَفْتِر - [ شفتر ] : كسى كه از فرط غضب لبهاى خود را كلفت كرده و بيرون در آورد . المِشْفَر - ج مَشَافِر [ شفر ] : لب ، به كار بردن اين كلمه ويژهء شتر است ، يك قطعه زمين و يا ريگزار ، سختى و نيرومندى . المُشَفَّع - [ شفع ] : كسى كه شفاعت او مورد قبول باشد . المُشَفِّع - [ شفع ] : كسى كه شفاعت را قبول مىكند . المَشفُوف - [ شفّ ] : كسى كه بر پوست بدنش جوشهاى كوچكى در آمده باشد . المَشْفُوه - [ شفه ] : مفع ؛ « طَعامٌ مَشْفُوه » : غذائى كه مردم بسيارى از آن استفاده كرده و بخورند ؛ « ماء مَشْفُوه » : آبى كه مردم بسيارى از آن بنوشند . مَشَقَ - - مَشْقاً : به او نيزه يا ضربه زد ، - الثوبَ : جامه را پاره كرد ، - الشَّعْرَ : موى را شانه زد ، - الشيءَ : آن را گرفت تا كشيده شود ، - النّاقةَ : شير ماده شتر را كمى دوشيد ، - الكتَّانَ و نحوه : كتان و مانند آن را شانه زد تا خالص و از نامرغوبى پيراسته گردد ، - ه بالسوط : با تازيانه او را زد ، - فِى الكتابَة : حروف نوشته را درشت و كشيده نوشت ، در نوشتن سرعت بخرج داد . مَشِقَ - - مَشَقاً : رانهاى او به يكديگر ساييده شد و سوزش در آن ايجاد كرد . مُشِقَ - مَشْقاً : مرد لاغر و بلند اندام شد ، كم گوشت و لاغر بود ، - تِ الجاريةُ : كنيزك بلند اندام و نازك شد و يا زيبا شد . مَشَّقَ - تَمْشِيقاً [ مشق ] الإِبلَ الكَلأَ : شتران را علف و گياه خورانيد . المَشْق - مص ، گِل سرخ . المِشْق - كسى كه لاغر و كم گوشت است . المَشِق - كسى كه رانهايش با يكديگر اصطكاك و سائيده شده و در نتيجه سوزشى در آنها ايجاد گردد . المِشَق - « ثوبٌ مِشَقٌ » : جامه اى كه با گِل سرخ رنگ شده باشد . المِشْقَاء - [ شقأ ] : مرادف ( المِشْقَأ ) است . المَشْقَأ - [ شقأ ] : فرق سر . المِشْقَأ - [ شقأ ] : شانه . المِشْقَأَة - [ شقأ ] : مرادف ( المِشْقَأ ) است . المُشْقَة - اسم است از ( مَشِق ) ، يك قطعه از پارچهء جامهء نو . المَشْقَة - اسم مرة از ( مَشَق ) است ، اثر ريسمان بر پاى ستور . المِشْقَة - ج مِشَقٌ : مقدارى پنبه و مانند آن ، ريزههاى كتان و مانند آن پس از شانه زدن . المَشَقَّة - ج مَشَاقّ و مَشَقَّات [ شقّ ] : سختى و رنج و مشقت . المِشَقَّة - ج مَشَاقّ و مَشَقَّات [ شقّ ] : مرادف ( المَشَقَّة ) . المِشَكّ - ج مَشَاك [ شكّ ] : آنچه كه مورد شك قرار گيرد ، زره . المِشْكَاة - [ شكو ] : چراغ ، جائى كه در آن يا بر آن چراغ نصب كنند ، هر دريچه و يا پنجرهء بسته . المِشْكَاك - [ شكّ ] : « مِشْكاكُ العصافيرِ أو التبغ » : جايگاهى آماده براى گنجشكها . المَشْكَرَة - [ شكر ] : « نباتٌ مَشْكَرَةٌ » : جايگاه سر سبز كه باعث افزايش شير دام مىشود . المُشْكِل - ج مَشَاكِل و مُشْكِلَات [ شكل ] : كار سخت و دشوار . المُشَكَّل - [ شكل ] : مفع . آنچه كه داراى هيأت و شكل است ، گوناگون ، مخلوط . المُشْكِلَة - ج مَشَاكِل و مُشْكِلَات [ شكل ] : مرادف ( المُشْكِل ) است . المُشَكَّلَة - [ شكل ] : مؤنث ( المُشكَّل ) است ؛ « المرأة المُشَكَّلة » : در زبان متداول به معناى زنى كه گُل بر سر خود قرار مىدهد . المَشْكُوّ - [ شكو ] : كسى كه بدى كارهايش به او گوشزد شود . المَشْكُوك - [ شكّ ] فيه : كسى كه در شك و ترديد قرار گيرد ؛ « مشكُوكٌ فى امرِه » : مورد شك قرار گرفته است . المَشْكُول - [ شكل ] : آنكه دست و پايش بسته و مقيد باشد ، - من الخيل : اسبى كه سه پاى آن سفيد و يكى به رنگ ديگر و يا بر عكس باشد . المَشْكِيّ - [ شكو ] : مرادف ( الْمَشْكُوّ ) است . مَشَلَ - - - مُشُولًا لحمُه : گوشتش كم شد ، - مَشْلًا اللَّبنَ : مقدار كمى شير دوشيد ، ، - السّيفَ : شمشير را كشيد . المَشَل - شير دوشيدهء كم . المَشْلَح - [ شلح ] : عباى گشاد و بدون آستين . اين كلمه در زبان متداول رايج است . المُشَلَّح - [ شلح ] : رختكن حمام ، سربينه . المُشَلْشَل - [ شلشل ] : « دَمٌ مُشَلْشَلٌ » : خونى كه شمشير آن را ريخته باشد . المُشَلْشِل - [ شلشل ] : « دَمٌ مُشَلْشِلٌ » : مرادف ( مُشَلْشَل ) است و به معناى خون ريخته از دم شمشير مىباشد . المِشْلَوْز - زرد آلوى هسته شيرين . المِشْمال - [ شمل ] : جامهء وسيع كه آن را بر خود پيچند . المُشَمِّر - [ شمر ] : فا ، كوشا ، آزموده در كارها . المِشْمِش - [ مشمش ] ( ن ) : زردآلو . المِشْمِشَة - ( ن ) : يك دانه زردآلو .